بتی :ما به این دیوار می رسیم و در اینجا یک در بز ر گ ،بزر گ،بزر گ است که از شیشه سا خته شده .فرد :آیا این در لو لا هم دارد ؟بتی :نه این در بقدری عظیم است که من نمی تو ان آن را تو صیف کنم این در ی است پس از دری دیگر و در دیگر و در دیگر و در دیگر .او در اینجا متو قف می شود و به من می گو ید : که با یستم.من حالا ایستاده ام .او می گو ید :((حالا تو بدرون این در خو اهی رفت تا ((یگانه))را ببینی.در این هنگام بتی با حیر تی زا ید الو صف متو جه می گرد د که رو حش از بدنش جد ا شده !بتی: من  اینجا ایستا ده ام و حالا دارم از بدن خو دم بیر ون می آیم !حالا دو تا از من و جو د دارد . در اینجا دو تا من هستند ....درست مثل یک دو قلو اما او سا کت ایستا ده درست مثل ان افر ادی که من در آن جعبه های یخی دیدم .بتی از این در وارد می شو د و لحظا تی بعد در چهر ه او آثار یک شادی غیر قابل و صف،خوشی بی نهایت،و در عین حال پاک ظا هر میشود .ظا هر ا او در این لحظه او آن شخصیت مر موز را که بیگا نگان یگانه می نامند می بیند .

نظر یادتون نره! 

بقیه در ادامه ی مطلب

فرد ما کس با رها و بارها تلا ش می کند که او را بطر یقی مجور سازد تا در مورد این شخصیت آسمانی صحبت کند ولی تلا شهای او نتیجه ای ندارد .بتی:این_ کلمات قادر به تو صیف جلا ل او نیستند .با شکو ه است.او برای همه هست من نمی تو انم بیشتر بگو یم .فرد :شما نمی تو انید ؟بسیار خوب.اما چرا نمی تو انید ؟بتی :بر ای اینکه حقیقتا این تجر به قالب است ...آنر ا نمی تو ان تو صیف کرد.و اقعا نمی دانم چطور بر ای شما بیان کنم .برایم مقدور نیست که آنر ا با کلمات بر ای شما تو صیف کنم .فرد :آیا به شما دستور داده شده که این راز را برای کسی فا ش نکنید ؟بتی : بله همین طور است اگر من می خو استم بر ای شما ان را تو صیف کنم باز هم نمی تو انستم واقعا نمی تو انم .ربو ده شدن بتی در نو جو انی دارای لحظات و حشتنا کی هم بوده .بد تر ین لحظات مو قعی بو ده که می خو استند او را معاینه فیزیکی بکنند .بتی در حین بیان این قسمت از خا طرا ت در باره نحوه فرو رفتن آن گلو له نو رانی با ندازه نخود در مغزش تو ضیح داد . همان شی ای که در سن سی سالگی در سال 1967با سوزنی بلند و انعطاف پذیر از بینی ا ش بیر  ون آورده بودند .بتی: اینک او به من می گوید که من  آما ده شد ه ام و می گوید که بدنبال او بر و م . یک در درون دیوار باز شدو بطر ف بالا می رو د و ما بدرون یک اتاق بز ر گ و نورانی می رو یم در و سط این اطا ق یک جعبه و جود دارد ...او به  من می گوید بر وم و روی ان دراز بکشم . من هم بسوی آن شنا ور می شوم و روی آن می خو ابم و احساس می کنم گو ئی به ان چسبیده ام .بعضی از انها را می بینم که به داخل اتاق می آیند ...لبا سهای نقر ه ای دارند .. او به من می گو ید که آرام باشم بعد از مدتی کو تاه آنها چیزی به من می دهند و اودستش را روی پیشا نی من می گذارد سه نفر از آنها در اطر اف من هستند او به من می گوید که بی حرکت باشم یکی از آنها به جلو من میآید او چشمم را باز می کند .نه! نه!بتی فر یاد بلندی کشیدهمه  نا امیدانه  بیکد یگر نگاه کردیم ودر دل امیدوار بو دیم که فرد بتو اند او را آرام کند .بتی : نه! من نمی خو اهم که تو این کار ار با من بکنی!!ظا هرا بتی نمی تو اند آن لحظات سخت را تعر یف کند و بعد از مد تی ما نیز در می یابیم که علت این همه هیجان را و این راز لرزه به اندام حاظرین اند اخت .بتی (فر یاد می زند)آنها دارند چشم مرا از حد قه در می آورند !!فرد بلا فا صله دخالت نمود و این نو جو ان را که جیغ می کشید و ناله و گریه می کرد از آن حالت دور و به حال حاضر بر گر داند .بهر حال در جلسه بعدی او بتی را با احتیا ط بیشتر وا داشت تا هر آنچه را که اتفاق افتا ده بو د تو ضیح دهد .فرد :خیلی خوب آنها بعد از اینکه چشم شما را از حدقه بیر و ن اوردند چکار کردند ؟شما اینک سالم هستید و آن اتفا قات مر بو ط به دوران گذشته شماست.بتی:آنها یک سوزن بلند نورانی بر داشته اند ...تمام آن سوزن از نور بو د (می درخشید)...آنها یک از آن گلو له های کو چک شیشه ای را روی نو ک سوزن قر ار داده و بدرون مغز من به جا یگا هی که چشم من قر ار داشته فر و می کنند .من می تو انم آن را در قسمت پشت سر م احساس کنم ...او ه همه جا را نور های درخشان رنگین فر ا گرفته ،همه جا...آنها آن سوزن نو رانی را از حد قه خالی چشم من بیر و ن می کشند .حالا آن مو جو دات در دو طر ف سر من ایستا ده اند .آنها سوز نهای بلند فلزی دارند که به طر ف سر من نگه داشته اند .حالا آنها را هم از من دور می کنند و آنجا قر ار می دهند .اووووه من در آنجا دراز کشیده ام و آنها دارند مرا دو باره پرواز می دهند .بهر حال پس از آنکه چشم بتی را در حدقه قر ار می دهند با استفا ده از ابزار ی عجیب معا ینات فیز یکی متعددی از او بعمل می آورند و پس از ان او را به منز لش به کنار بر که آبی که او را از آنجا ربو ده بو دند باز می گر دانند .این روزی سر نو شت ساز و بیا دما ند نی در سال 1950 بود .بتی در سال های 1955در سن 18 سالگی و در سال 1961در سن 24 سا لگی و در شب 25 زا نو یه و 1967و1973،1975،1977،1980،نیز حو ا دثی نیز بر ایش اتفاق افتا د که قسمت سو م ((ما جر اهای بتی اند رسو ن)) به نام ((نا ظران )) the watchere نا م گرفت .پس از انتشار کتاب ((بتی اندر سون فاز دو م))و مصا حبه های متعدد بتی و با ب با مطبو عات مجبور به تحمل شر ایط سختی گر دیدند و دیگر تبدیل به قو می کو چ کنند ه شد ه بو دند و با خا نه کا رو انی خود به سفر های طو لا نی می ر فتند و دا ئما تحت نظر سازمان و ار گا نی بو دند که گو یا کمر به ایذا و ازار آنها بسته بو د ند دا ئما  هلی کو پتر های سیاه بدو ن آرم و نشان از رو ی منز لشان بی هدف پر واز می کرد و یا اتو مبیلشان را تعقیب می کرد و علنا تلفنشان کنتر ل می شد و بسته های پستی انها بعد از بازرسی به آنها تحو ل می گر دید و این عو امل شد یدا با عث نگرا نی آنها شده بود .نارا حت کنند ه تر از اینها اتفا قات و رو ید ا دهای بو د که برای آنها رو ی می داد .دو ره های متنا و ب فر امو شی کا مل،زما ن های گمشده ،ظهور و نا پد ید شدن نا گهانی اشیا ء،ر و ئیت اشیا ء پر نده غیر معمو ل در آسمان و تجر به خر و ج رو ح از بدن آنها را کا ملا کلا فه کرده بود .هر دوی آنها مر تبا نگرا ن این احسا س بو دند که کسا نی آنها را تحت نظر دارند .حتی سگ آنها نیز متو جه حضور مو جو دات نا مر ئی و قو ای بیگانه در منز ل شده بود .خلا صه او ضاع اعصا ب خر د کنی شده بود ...بتی و باب تا مد تها دیگر تمایل به اد ا مه جلسات هیپنو تیزم ند اشتند و لی به یکباره بعد مدتی انگار کسی کلیدی را رو شن کرده باشد  و انها خو د به ابراز علا قه مندی به اد امه این مبا حث نمو دند و با ب لو کا تحقیق زیادی در مورد پدیده باز گشت به گذشته ها کرد و بعد از مدتی در این زمیه به مهارت کا مل دست یا فت که این مهارت فو ق العاده او در هیپنو تیزم بعد ها  در تحقیقات ما جا یگاه بخصو ص و ارزشمندی یا فت . ما جرا از آنجا اغاز شد که بتی با تلفنی حاکی از نگرا نی زیاد ابر از کرد که مدتی است کا بو سی را مکر را می بیند که در آن یک زن نقش اساسی را با زی می کند بتی با صدای لر زان تعر یف می کرد که صو رت متعلق به زنی است که با صور تی جو ان با مو های بر نگ زغال .آنچه مو جب نا ار امی شدید بتی شده بو د حالت فو ق العاده و حشتی بود که بر چهر ه این زن و جو د داشت .چهر ه این زن به قو ل بتی به معنای و اقعی فر یاد ترس و التماس را بر ای کمک سر داد ه بود .بتی بی نهایت تلاش کرده بو د تا به یا د بیا ورد که این زن بیگانه  کیست.زیرا او به طور فطری احساس می کرد این زن را قبل در جا ئی دیده و او را می شنا سد . من در تماس با فر د ما کس او لین جلسه هیپنو تیز م مرحله جد ید را بر ای 16 نو امبر 1987 تدارک دیدم .در ابتد ای جلسه فرد سعی کرد تا جلسه بیشتر به مطالب خو شا یند سپر ی گردد و این با عث نز دیکی  بیشتر بتی و فر د گردید در او اخر جلسه فر د بتی را دقایقی به هیپنو تیز م بر د و لی متا سفا نه ما به شکا یات بتی از این چهر ه تو جه نمی کر دیم وسعی داشتیم تا بدا نیم آن سد رو حی و حشتناک که سالها قبل تحقیقات ما را نیمه کاره گذ اشته بو د باقی است و یا نه فر د تصمیم داشت تا در این مورد زیاد عجله نکند و تنها یک سو ال سا ده از او در با ره احتمال تما سهای دیگر بعد از این بر خورد سال 1967با مو جو دات بیگانه بنظر کافی بود .فر د او را به بر خورد بعدی هد ایت کرد و با ملا یمت از او سو ال کرد .فر د : شما چه لبا سی به تن دارید ؟بتی :لباس خو ابم را پو شیده ام-رو بدو شا مبر صو رتی رنگ.فرد: ایا این مو جو دات بیگانه به نظر شما اشنا می آیند ؟بتی:بله این مو جو دات به ما نند همان مو جو دات هستند که در اشبور ن هام جنو بی دیده ام (در حا د ثه ربو دنس در سال 1967)اما قدر کو چک اندام تر ند و آن البسه آبی رنگ را به تن ندارند .اینها انیفورم نقر ه ای رنگ بتن دارند .فر د:آیا این مو جودات با شما به ملا یمت رفتار می کنند ؟بتی:اوه بله آنها فقط اینجا ایستا ده اند.فر د:آیا شما می تر سید ؟بتی :نه،بر ای اینکه آنها -آنها طور ی رفتار می کنند که با آنها احسا س را حتی کنم و نتر سم .فر د :آیا احساس می کنید که ممکن است انها را بشنا سید ؟بتی :بله،بله من احساس می کنم ،احساس می کنم که این ما جر اها دارد به انتها می رسد و یا چیزی ...که اینک زمان مو عود فر ا رسیده.بی اختیار من یاد و اقعه سال 1967 به زما نیکه او در باره نمایش مرگ و تولد دو باره ((فو نیکس ))صحبت می کرد می اند یشیدم.در آن زمان بتی شنیده بود که صد ائی رسا مانند مجمو عهای از صدا ها ی مختلف به او می گفت:صدا :تو دیدی و شنیدی، آیا می تو انی درک کنی ؟بتی: نه من اصلا در ک نمی کنم و نمی فهم همه اینها بر ای چه منظوری است وحتی چرا من  اینجا هستم.صدا : من ترا بر گزیدمبتی :بر ای چه منظوری مرا بر گزید ی؟صدا:من تو را بر گزیدم(تا ازطر یق تو)به دنیا نشان بد هم .بتی: چرا من اینجا آورده شدم؟صدا: بر ای اینکه من تو را انتخاب کرد م .بتی: پس چرا به من نمی گو ئی به چه منظور و بر ای چه؟صدا :هنوز و قت ان نر سید ه ولی خو اهد رسید .من به این مو ضو ع فکر می کردم زمانی که ر هبر بیگا نگان یا  کو زا گا (Quazgaa) (آنطور که او را می نا مید ند)با بتی و دا ع می کرد و او را به خا نه اش در اشبورن هام جنو بی پس می فر ستاد آخر ین سخنان او بنا به در اظهارات بتی هشداری بود در باره و قا یع آینده.بتی :او می گو ید....در مغز من او اسراری را به و دیعه گذارده ...این اسرار در زمان منا سب فاش خو اهد شد ...او هر دو دستش را به روی شا نه هایم می گذارد و بمن  می گوید((فر زندم بر و و استر احت کن))                                                     

نوشته شده در تاریخ جمعه 18 دی 1388    | توسط: گاگول 1    | طبقه بندی: عجایب، افراد مرتبط با موجودات فرازمینی، ملاقات های نزدیک،     | نظرات()