بتی نیز شاید تصا دفا و یا عمدا او لین تماس نز دیک خود را با این مو جو دات در سال 1944 تجربه می کند .او در آن زمان فقط 7 سال داشت ودر شهر لئومینستر ماسا چوست زند گی می کرد .روزی در حالی که برای بازی به محوطه ای رفته بود و انتظار دو ستش دی دی را می کشید تا بیاید و با او بازی کن از اعجازی از تکنو لو ژی رو بر و می شو د یک گلو له کو چک نورانی را می بیند که به طر ف پارک بازی پرواز می کند اما قدر ت تکان خوردن برای دفاع از خود را ند اشته .او در یکی از جلسات هیپنو تیزم فاز دوم در این باره چنین می گو ید:فرد:چه شده؟بتی:چیزی مثل زنبوراما نورانی در اطراف من وزوز می کند و مر تبا بدور من میچر خد .فرد:آیا کو چک است؟بتی :بله!مرتبا به اطراف و دور سر من می چر خد .فکر کنم که یک زنبور باشد.آخ!!در این لحظه بتی بسیار و حشت زده به نظر می رسد .فرد می بایستی چاره ای بیا ند یشد تااو را آرام کند .

نظر یادتون نره! 

بقیه در ادامه ی مطلب

صدای و حشت زده دختر ی کو چک که از حلقوم بتی خارج می شود مو را بر تن افراد حاضر در جلسه سیخ کرد ه بود .فرد مدتی کو شید تا او را آرا م کند و از این واقعه و حشتناک فاصله بگیردبتی بایستی صحنه را طوری تو صیف کند که گوئی خود درگیر این ما جرا ها نبوده و از دید یک ناظر صحنه را تو صیف کند .وبس .اما بتی مر تبا به حالتی باز می گشت که نشان میداد که او که او دارد آن و قایع را دو باره تجر به می کند و فرد هم سعی می کرد تا او را آرام کند تا به نقش یک ناظر صحنه محدو د کند .پس از تلاش بسیار سر انجام بتی مو فق شد جر یان آن و اقعه را در حالتی آرام بیان کند .بتی: من در آنجا نشسته بودم و چییپس می خوردم و به گلهای آبی رنگ کنار کلبه بازی خیره شده بودم .من منتظر دی دی هستم که بیاید تا با هم بازی کنیم .و بعد نا گهان یک زنبور بز رگ و پشمالو یا چیزی مثل آن را می بینم امااین یک نور در خشان است که به دور سر من می چر خد و بعد هم به اینجا(پیشانی )چسبید...مرا به پشت به زمین اند اخت خیلی سرد بود و من احساس کردم که خو ابم می آید .فرد :بسیار خوب ادامه بده.بتی:من در آنجا روی زمین افتاده ام ولی دارم چیزی را می شنوم .حالت سر گیجه بمن دست داده و صدائی را می شنوم که به من صحبت می کند . صدا های زیادی هستند که همگانی با هم صحبت می کنند .آنها دارند مطلبی را بمن می گو یند... آنها مد تها مرا قب من بو ده اند ،و من، آه، من حالم خیلی خو بست .و آها همینطور با من صحبت می کنند و می گو یند که خیلی خوب پیشر فت کرده ام... آنها شر ایط را آماده کرده اند ... اما هنوز مدتی حدود پنج سال هم بیشتر طول خو اهد کشید تا آنها دو باره به دیدار من بیا یند .من آن وقت دو ازده ساله خو اهم بود .تماس بعدی بیگا نگان با بتی و اقعا هم زمانی رخ داد که او دو ازده ساله بو د .خا نو اده او دیگر در آن منزل  زند گی نمی کرده و به شهر ک وست مینستر که در آن نز دیکی بود نقل مکان کرده بو دند .بتی رو زی در جنگل نزدیک خا نه شان مشغو ل بر رسی تله ای که بود که در کنار سوراخ حیوانی بپا شده بود .نا گهان با مو جود کو چک و عجیبی که یک او نیفورم بر تن داشت رو بر و می گردد روی سینه  او تعدادی دکمه برای فشار دادن و در ا نیفورم او شکا فهای  دیده می شد .بتی  حیرت زده چند قدمی به عقب بر داشته و چند قلو ه سنگ از رو ی زمین بر دا شته به طر ف آن مو جو د و حشت ناک پر تاب می کند .اما آنچه بعدا رخ می دهد او را حتی از این هم بیشتر می تر ساند .بتی:من چند تا سنگر یزه از جیبم در آوردم .فکر می کردم او یک حیوان است که از لا بلای در ختها بیرون آمده است .بطر ف او سنگ پر تاب کردم آه!سنگها پس از بر خورد به چیزی  لحظه ای بین زمین و هوا معلق ما ند ند !!و بعد به زمین افتا دند .و حالا در اینجا آدم کو چو لو ئی با قیا فهای عجیب ایستا ده .آن مو جود کو تو له دکمه ای را روی او نیفورم خود فشار می دهد و از شکاف روی او نیفورم او  نا گهان یک گلو له کو چک و نو رانی به بیر و ن می پر د و به پیشانی او می چسبد .بتی :من  احساس خواب آلو دگی می کنم و آهسته به پشت می افتم .در این لحظه بتی صدا هائی را در مغز خود می شنود که دارند در مورد او صحبت می کنند .فرد :آنها در مورد چه صحبت می کنند ؟بتی :در باره منفرد :ادا مه بده .بتی : آنها دارند مرا معاینه می کنند و می گو یند یکسال دیگر .فرد :یکسال دیگر ؟!منظور آنها از این حر ف چیست؟بتی:نمی دانم ....آنها همین الان گفتند ((او  یکسال دیگرهنوز فر صت دارد )) ...آنها می گویند که دارند مرا آما ده می کنند تا چیز هائی را ببیننم تا  در آینده بمردم کمک کند .در جلسه بعدی فر د سعی کرد تا بتی را به خواب برد تا آشکار شود ملا قات بعدی در چه زمانی و چگو نه با بیگا نگان روی داده و روشن کند تا ببینیم آن شی به اندازه نخود را کی در و ن مغز بتی جا سازی کرده اند ولئ این افشا گری مطبو عی نبو د ...بطور خلا صه بتی در سن سیز ده سا لگی یک روز صبح در خا نه اش در وست مینستر از خوایب بر می خیزد و این در حالی است که اعضا ئ خا نو ادهاش هنوز در خو اب بو دهاند و تصمیم می گیر د به دیدن بر که ای که در نز دیکی خا نه شان و جو د داشت بر ود . همینکه را ه می افتد چیز ی   مثل ماه را   د ر آسمان می بیند  ولی به زو دی متو جه می شود که این کره ماه نیست .آن جسم کروی همانطور که از رو ی مزارع دور دست به سو یاو پرو از می کرد بمر ور بز ر گتر می شد و بتی سعی می کند تا بگر یز د ولی متو جه می گردد تو ان این کار از او سلب شده است .خاطر ه بعدی او اینست که در  نو عی محو طه اطاق مانند ایستا ده و مغز او بسیار آرام است و از آن تر س فو ق العاده که داشت آزاد گردیده .بتی :....یک ماه عظیم درست در آنجا در بالای تپه است(نا گهان لحن بتی از حیر ت فو ق العاده به وحشت بسیار زیاد تبدیل می گردد)...بز ر گتر و بز ر گتر می شو د !!بسوی من می اید و من نمی تو انم حر کت کنم مثل یک حباب بز ر گ می ماند ولی مثل ماه می ماند .دراد به من نزدیک میشود .من ظا هر ا نمی تو انم تکان بخورم!(اندام متشنجو قیافه نا آرا م بتی نا گهان ارا م می شود )اوووه،اوووه، من در یک نو ع اتا قی ایستا ده ام که  همه جا سفید است و من کا ملا احساس آر امش می کنم .و ،او ه!از اینجا به آنجا آدم کو چک های زیادی هستند که بدرون اتا ق به طر ف من می آیند اما آنها راه نمی رو ند بلکه به جلو می لغز ند . حالا در برابر من متو قف می شو ند .سه آدم کو تو له در بر ابر من ایستا ده اند که خیلی مضحکند .بتی در این لحظه دو باره و قار خود را از دست می دهد و انگار دوباره  منظره این مو جو دات کو تو له او را به دنیای و اقعیت باز می گرد اند او مظطر باست و نفس نفس می زند و بعد فر یادی بلند می کشد .بتی : اگر مرا اذیت کنید پدرم شما را به چنگ خو اهد آورد !!بعد بد و ن دلیل ظا هری دو باره آرام می شود .در ست مثل اینکه این مو جو دات یک نو ع کنتر ل رو حی در مورد او اعمال می کنند و مستمر ا تلاش می کنند تا او را آرام نگه دارند .غیر ممکن است که بتو ان حتی خلا صه ای از تمام اتفا قا تی را که برای بتی در این آدم ربا ئی رو یداده را در این تو صیف کو تاه با زگو نمو د . من سعی دارم آنجه را از نقطه های او ج این ماجرا می دانم بیان کنم .بیگا نگان بتی را بر رو ی درتشکی نرم   و کو سن مانند که در قسمتی از کف سفینه قر ار دارد و سقف آن را گنبدی شفاف تشکیل داده می خو ابانند . ابزاری در دهان او قرار می دهند تا زبان او را به پا ئین فشار دهد .هنگا میکه او تحت هیپنو تیزم در این باره با ما صحبت می کرد حا لتی داشت که انگار چیزی زبا نش را به کف دها نش چسبا نده بو د و لحن صدای خاصی داشت .بتی با شتاب گر فتن سفینه به سمت آسما ن بدرون این تشک مدور فر و می رود .اثرا ت رو حی  این و اقعه بر روی قیا فه و صدای بتی و اقعا حیر ت آور بو د .تما م حضار حاضر در این جلسه به و ضو ح می تو انستند اثر ات نیر وی جا ذبه (نیر ویg )را در صورت این زن آشکارا ببیننند .پو ست صو رت او جمع شده بود و دهان او به طر فین کشیده شده بود .برای بتی صحبت کردن در این حالت بسیار دشوار گردیده بو د .سفینه سپس وارد آب می گردد ودر درون محیطی پر از آب به پیش می رو د تا به مجمو عه ای  در زیر آب می رسد و وارد انئ می شو د .یکی از عجا ئبی که بتی اجازه می یابد تا مشا هده کند به نظر می رسد ((موزه زمان )) بوده با شد .در این موزه مر احل مختلف زند گی بشر امروزی دیده مشده.مجسمه هائی طبیعی در جعبه های شیشهای قرار داشته .لباس آنها هر کدام مخصو ص دوره ای بو ده است .در این جعبه های نما یشی نمو نه های و جو داشته بسیار شبیه زنده ها و هر کدام مربو ط به دوره مشخص.بتی: در این جعبه ها ی شیشه ای انسا نهای مختلفی دیده می شوند . یک سر خپو ست هم اینجاست.فر د :صحنه اطا ف سر خپو ست چگو نه است ؟بتی :در اطر اف  او تخته سنگ هائی نو عی بو ته خار هم و جو د دارد نمی دانم ، اما اینها به مانند انسا نها استوار نیستند ....بنظر می رسد آنها را در ون یخ قرار داده با شند  و آنها کا ملا بی حر کتند.بتی را با ابزار و دست گا های عجیبی آز مایش می کنند .در مر حله ای بیگا نگان به او درسی می دهند  که نشا ن می دهد آنها می تو انند از گو نه های حیات خا مو ش شده دو باره حیات را بیا فر ینند .آنها به او می گو یند ((که این درس و اقعی  را بدینجهت به او  می دهند  که به خاطر بسپاری تا  در آینده بشر یت بتو اند آن را درک و از آن استفا ده کند .))بطور آشکار بیگا نگان می خو اهند از ط ر یق بتی مطلبی را در باره خو دشان و را بطه ای که با حیات در روی زمین دارند بر ای ما بیان کنند .ما در قسمتهای بعدی بیشر به این حقایق پی خو اهیم برد .یکی دیگر از پر احساس ترین بخش ها در این مبا حث حا دثه ربو ده شدن بتی در سنین نو جو انی مر بو ط مشود به دیدار او از ((یگانه))The one.بیگا نگان به او می گو یند که وقت آن رسیده که به ((منزل))بر ود و ((یگانه ))را ملاقات کند .بتی :ما به این دیوار می رسیم و در اینجا یک در بز ر گ ،بزر گ،بزر گ است که از شیشه سا خته شده .فرد :آیا این در لو لا هم دارد ؟بتی :نه این در بقدری عظیم است که من نمی تو ان آن را تو صیف کنم این در ی است پس از دری دیگر و در دیگر و در دیگر و در دیگر .او در اینجا متو قف می شود و به من می گو ید : که با یستم.من حالا ایستاده ام .او می گو ید :((حالا تو بدرون این در خو اهی رفت تا ((یگانه))را ببینی. ادامه دارد ....<<< 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 دی 1388    | توسط: گاگول 1    | طبقه بندی: عجایب، افراد مرتبط با موجودات فرازمینی، ملاقات های نزدیک،     | نظرات()